من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است
اغاز میکنم
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوق این محال
که دستم به دست توست
من جای راه رفتن
پرواز میکنم
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش مینشینم
موسیقی نگاه تو را گوش میکنم
گاهی میان مردم در ازدحام شهر
غیر از تو هرچه هست را فراموش میکنم
گویند این و آن به هم آهسته:
دیوانه را ببینید
بیخود چو کودکان
لبخند میزند
با خود چگونه گرم سخن گفتن است
من دور از این ملامت بیگاه
همچنان سرمست
در فضای پریخانه راز
شاد از شکوه طالع و بخت موافقم
آخر چگونه بانگ برارم که :
عاقلان من دیوانه نیستم
به خدا سخت عاشقم
عاشق.....



